امروز برای آزیتا به خاطر سفرش به مالزی چند تا از بچه ها به اصطلاح گود بای پارتی تو سعد آباد گرفتند.
هر دفعه که من با این افراد همنشین میشم با یه دنیا تضاد با ساختارهای درونی خودم مواجه میشم.
اصلا این یک سالی که مجددا وارد دانشگاه شدم با موارد اینچنینی خیلی رو به رو شدم. اساتید و
کسانی که موفقهای جامعه هستند زیاد با اخلاقیات میونه ندارند. اصلا اخلاق و داشتن ارزش رو یه
حربه میدونند که یه عده برای به دست گرفتن اوضاع جامعه ساختند. هرچند که تا میتونند تو کلاس
شروع به معرفی اخلاقیات و انواع مکاتب اخلاقی می کنند اما در عمل فاصله زیادی دارند.
من دچار تضاد شدم چون می بینم برای رفتن به بالا تر باید هر چی که تو این سالها یاد گرفتم و برام چار
چوب زندگی بوده بشکنم. باید گرگ باشم.و کار گرگ خوردن بره هاست.دو راه بیشتر وجود نداره یا
بخورم یا خورده بشم که هر دو کار از من بر نمیاد و برای این که به این مرحله برسم باید با خودم بجنگم.
من نمیتونم این باشم . اگر هم بشم فقط تو پوست گرگ رفتنه که گرگ تو خالی هم به درد نمیخوره و
کم میاره و باز خورده میشه.اگر من بخوام برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم باید و باید و باید گرگ
باشم. نه راه پس دارم نه راه پیش. خدا کمکم کنه. اره خدا. همون خدایی که گرگا کم گرفتنش و حتی
اون رو هم میخواهند دور بزنند. من از همون خدا کمک می خوام چون هنوز ارزشهامو نشکوندم .