تبليغاتX
در آغوش خداوند

در آغوش خداوند

نجواهای من با تنها امیدم

164

نیمه گمشده ام آخر کیست

این سوالیست که با خود دارم


نیمه گمشده ام یک سیب است

سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید


نیمه گمشده ام یک آهوست

وچه چشمان سیاهی دارد
چقدر تندرواست

مثل این که دل او نیز هوایی دارد


نیمه گمشده ام یک دریاست

چقدر موج و تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد


نیمه گمشده ام یک رود است

از کنار دل من می گذرد
و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش


نیمه گمشده ام یک کوه است

پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد



نیمه گمشده ام یک بید است

که به مجنون صفتی مشهور است


نیمه گمشده ام یک فصل است

که همه فصل خدا را دارد


نیمه گمشده ام یک ساز است

و صدای نی مجنون دارد
و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند


نیمه گمشده ام یک ابر است

سیرت و صورت زیبا دارد
ولی گه گاه دلش می گیرد

پس کمی اشک ز خود می بارد


نیمه گمشده ام یک دشت است

پر ز گلهای شقایق شده است
پر ز عطر است پر ز سنبل

پر ز خواب گل مریم شده است


نیمه گمشده ام مهتاب است

که شب تار به هم می پوید


نیمه گمشده ام یک تنهاست

که دلی پر ز شکایت دارد
و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید


نیمه گمشده ام در یاد است

و درون دل من می ماند


نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم
 
و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم
 
نور و عشقی ز صفا می خواهم

 که میان من و اوجاوید است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 13:59  توسط گمشده  | 

163

 

دیروز  علی چیزی بهم گفت که از هر چی مرد تو دنیاست حالم به هم خورد.

دنیا رو فقط در زیر شکم می بینند. اه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 23:52  توسط گمشده  | 

162

 

قراره دوشنبه با مرادی برم شمال. نمیدونم این کار درسته یا نه؟

خدایا کمکم کن تا فکر و عملی که درسته رو در پیش بگیرم.

خیلی مرددم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 0:1  توسط گمشده  | 

161

...

خسته ام ، خیلی خسته..

به من جایی بدهید ، میخواهم بخوابم...

یک تخت خالی...

            یک دنیای خالی...

                        یک قلب خالی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:27  توسط گمشده  | 

160

دلم تنگ است ........
 
شاید برای یک صدا

شاید برای محبت، دوست داشتن، دوست داشته شدن

شاید برای گرمی یک دست

شاید برای نگاهی پر از عشق

شاید برای یک آغوش

شاید برای اینکه بدانم کسی متعلق به من است، من متعلق به اویم

شاید برای زیبایی لحظه ها

شاید برای خنده های مستانه ی گاها بی دلیل

شاید برای آرامش

شاید برای لحظه های پرالتهاب انتظار

شاید برای احساس خوشبختی

شاید حتی برای خودم

شاید برای زندگی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:25  توسط گمشده  | 

159

 

عجیب دلم یه سفر می خواد اما یه پایه توپ ندارم.

دیگه حتی به توپ پلاستیکیش هم راضی ام. باید برم باید باید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 2:32  توسط گمشده  | 

158

 

عادت نکرده‌ام هنوز...
خيال مي‌کنم
روزي باز مي‌گردي
آرام از پشت سرم مي‌آيي
چشمان مرا که به انتهاي خيابان خيره شده‌ام
با دستانت میگیری
بی لمس انگشتان گرمت
لبخند بر لبانم می نشانی
مرا به نام کوچک صدا مي‌زني و

عمر تنهايي‌ام به پايان مي‌رسد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 2:44  توسط گمشده  | 

157

 

امروز آزیتا وکیارش و زهره و آناهیتا رو دعوت کردم باغ سید . همه به زحمت افتادن.

همسایه ها یاری کنین تا من...  امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 23:12  توسط گمشده  | 

156

 

دیروز یه دوست ازسر کرم یا از روی دلسوزی یا کنجکاوی گفت نمیخوای مادر بشی دیر میشه ها.

خیلی دلم گرفت خیلی گریه کردم.جواب دادم اتفاقا خیلی دوست دارم یه بچه خوشگل

ومامانی داشته باشم اما شاید قسمت نیست...

چی باید میگفتم. خداکجای راه رو اشتباه رفتم؟کجارو اشتباه میرم؟ من که نمیدونم.

چرا تقدیر زندگی منو مثل آدمیزاده ها ننوشتی؟ من شروع چه نسلی هستم؟

باید نیازهام خفه بشه یا عصیان کنم؟ عصیان بر علیه تمام باورها ... دور ریختن تمام هنجارها...

مبارزه با تفکری که به ما آموخته شده... چرا این مسئولیت سخت با من وامثال منه...

منکه نه ظرفیت دارم نه توان...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:56  توسط گمشده  | 

155

 

وقتی پر از حرفم فقط سکوت میتونم بکنم. نمیدونم چی بگم؟ پر از حرفم. پر از حرف.

یک گوش شنوای داناوصاحب فکر لازم دارم. دارم خفه میشم.

در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت تنهایی ام را حس نکرد.

شاید هم کسی حس کرد و فاتحانه لذت برد.

شدم یک بازی بلد حرفه ای که همه میخوان شکستش بدن.

اما من فقط بازی خودمو میخوام بکنم نه حوصله جنگیدن دارم نه علاقه به این کار دارم.

دارم خفه میشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 23:58  توسط گمشده  |