|
|
8 |
 |
|
کاش می تونستم بنویسم...کاش میتونستم حرف بزنم... کاش میتونستم از این سکوت مرگبار لعنتی خودمو نجات بدم. دلم میخواد حرف بزنم ولی واژه ها از ذهن من فرار می کنن. خودمم نمیدونم چمه؟ خیلی چیزا حالیمه یا هیچی حالیم نیست. درک بالایی دارم یا نه؟ به قول آدمایی که خیلی چیزا میفهمن ذهنی گرا هستم یا عینی گرا؟ من کی ام؟ چی میخوام؟ چرا کم میارم. چرا تلاش نمی کنم؟ چرا پشتکار تلاش واسه اینکه خودمو پیدا کنمو ندارم؟
فکر میکنم زیادی دارم از خودم انتقاد می کنم... احتیاج به یه تشویق جانانه دارم... از یه آدم جانانه... تشویقی که بهم امید حرکت نو و تازه رو بده...منو کمکم کنه.
میدونم که هیچکی جز خودم نمیتونه بهم کمک کنه ... ولی یه دست گرم و صمیمی و محکم میخوام...دستی که دست انسان باشه اما روح فرا بشری داشته باشه که اگه من بد کردم طردم نکنه. امیدوارم کنه . انگیزه حرکت بده. نمیدونم این دست رویایی میاد دستمو بگیره؟ |
|
|
|
|
|
| |