فقط میرود...میدود. در کوچه های تاریک بی هدفی به سرعت حرکت می کند...
گاهی دری را میزند باز می کنند،میرود داخل گشتی میزندوچیزی که روح نا آرامش در جستجوی آن است را نمی یابد . به کوچه باز می گردد و باز سرگردان در تاریکی مطلق می شود.
گاهی به درهای آشنای گذشته میرسد. در زده یا سرزده وارد میشود...انگار اهل خانه او را از یاد برده اند و غبار زمان گرد فراموشی بر ذهنشان پاشیده است.باز خسته و نا امید ،باز سر گردانی،باز کوچه های تاریکی و ظلمت و باز سرعت در بی هدفی.
گاه از خانه ای کسی در را می گشاید و به میهمانی دعوتش می کنند با احتیاط وارد می شود ...ذاتا به سختی به دیگران اطمینان می کند ...اما انگار میزبان میهمان نوازیست ...انگار میشود دل را در این خانه ماوایی داد... زمان می گذرد و... . آه بی صداقتی و سوء استفاده... فرصت طلبی...به اسارت گرفتن روح برای لذت شخصی... آهی می کشد و باز آوارگی.
دری را می بیند . حسی می گوید اینجا می توانی به چیزی که می خواهی برسی. آرامگاه روح آشفته ات اینجاست. در را میزند.با احتیاط داخل میشود...نکند باز کسی رنجیده خاطر شودوقلبی بشکند.قلب او که بارها شکسته و خرد شده پس مواظب قلب دیگران است. آنقدر احتیاط میکند. آنقدر ملاحظه دیگران را می کندکه آنها لطف او را کمترین وظیفه اش میدانند و شاید هم نمی بینند...اهالی خانه او را لایق خود نمی دانند . آنها آنقدر پیچیده اند که سادگی روح او برایشان کسل کننده است."تو حقیری،کوچکی. برو با هم قطارات بپر کوچولو." به خدا کوچک نیستم. شناسنامه ام خیلی بیشتر از کوچک را نشان می دهد.خیلی زیاد.
"پس چرا نمی فهمی؟چرا کودکانه می اندیشی و ابلهانه حرف می زنی؟تو خیلی راه داری تا به ما برسی برو و وقت ما را نگیر."
از این پس سکوت را سر لوحه خود قرار می دهد . سکوتی سنگین و آزار دهنده.
سکوت همنشین روز و شبش می شود.
سر افکنده و نا امید باز راهی کوچه های تاریک و ظلمت سرای سرگردانی و تنهایی و پریشانی میشود.
به کجا برود؟چه کسی پناه خواهد داد؟این همه کوچه های پیچ در پیچ... هر روز و هر شب این کوچه ها را طی می کند. می رود. می دود.در می زند.اما این تسلسل تا کی ادامه خواهد یافت؟راه گریز از این کوچه های تنگ و ناریک چیست؟
باران می خواهم. طوفان می خواهم. که ببارد . که تند بوزد.تا بشوید و پاک کند گرد وغبار حیاط خلوت را. بد جور در کوچه پس کوچه های زمان خاک گرفته...
دشتی می خواهم. دشتی سرسبز،وسیع،بیکران،پر از اطمینان و امنیت خاطر. و دستی که در این دشت ،دست تنهایی ام را بگیرد.