تبليغاتX
در آغوش خداوند

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

   
در آغوش خداوند
نجواهای من با تنها امیدم
 
 
آرشیو

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

____________________
مطالب اخیر

136

135

134

133

132

131

130

129

128

127

____________________
لینک ها

رقص اشک

دلشده

یک عاشقانه آرام

____________________
امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

 

 

 
 
 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

17

این شعر رو فقط به خاطر تو در روح وجانم و در این خانه اسرار نوشتم. با تمام وجودم مطمئن هستم که خیلی زود خودت میایی و حضورا این حرف دلمو تقدیمت می کنم:

با همه ی بی سر و سامانی ام 

 باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست                   

 در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی                             

 عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم                    

  آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها                               

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم                           

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت                            

خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن                                 

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست                        

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها...به کجا می کشی ام خوب من؟                

 ها...نکشانی به پشیمانی ام؟

 
 

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

تنها در تاریکی 16

فقط میرود...میدود. در کوچه های تاریک بی هدفی به سرعت حرکت می کند...

گاهی دری را میزند باز می کنند،میرود داخل گشتی میزندوچیزی که روح نا آرامش در جستجوی آن است را نمی یابد . به کوچه باز می گردد و باز سرگردان در تاریکی مطلق می شود.

گاهی به درهای آشنای گذشته میرسد. در زده یا سرزده وارد میشود...انگار اهل خانه او را از یاد برده اند و غبار زمان گرد فراموشی بر ذهنشان پاشیده است.باز خسته و نا امید ،باز سر گردانی،باز کوچه های تاریکی و ظلمت و باز سرعت در بی هدفی.

گاه از خانه ای کسی در را می گشاید و به میهمانی دعوتش می کنند با احتیاط وارد می شود ...ذاتا به سختی به دیگران اطمینان می کند ...اما انگار میزبان میهمان نوازیست ...انگار میشود دل را در این خانه ماوایی داد... زمان می گذرد و... . آه بی صداقتی و سوء استفاده... فرصت طلبی...به اسارت گرفتن روح برای لذت شخصی... آهی می کشد و باز آوارگی.

دری را می بیند . حسی می گوید اینجا می توانی به چیزی که می خواهی برسی. آرامگاه روح آشفته ات اینجاست. در را میزند.با احتیاط داخل میشود...نکند باز کسی رنجیده خاطر شودوقلبی بشکند.قلب او که بارها شکسته و خرد شده پس مواظب قلب دیگران است. آنقدر احتیاط میکند. آنقدر ملاحظه دیگران را می کندکه آنها لطف او را کمترین وظیفه اش میدانند و شاید هم نمی بینند...اهالی خانه او را لایق خود نمی دانند . آنها آنقدر پیچیده اند که سادگی روح او برایشان کسل کننده است."تو حقیری،کوچکی. برو با هم قطارات بپر کوچولو." به خدا کوچک نیستم. شناسنامه ام خیلی بیشتر از کوچک را نشان می دهد.خیلی زیاد.

"پس چرا نمی فهمی؟چرا کودکانه می اندیشی و ابلهانه حرف می زنی؟تو خیلی راه داری تا به ما برسی برو و وقت ما را نگیر."

از این پس سکوت را سر لوحه خود قرار می دهد . سکوتی سنگین و آزار دهنده.

سکوت همنشین روز و شبش می شود.

سر افکنده و نا امید باز راهی کوچه های تاریک و ظلمت سرای سرگردانی و تنهایی و پریشانی میشود.

به کجا برود؟چه کسی پناه خواهد داد؟این همه کوچه های پیچ در پیچ... هر روز و هر شب این کوچه ها را طی می کند. می رود. می دود.در می زند.اما این تسلسل تا کی ادامه خواهد یافت؟راه گریز از این کوچه های تنگ و ناریک چیست؟

باران می خواهم. طوفان می خواهم. که ببارد . که تند بوزد.تا بشوید و پاک کند گرد وغبار حیاط خلوت را. بد جور در کوچه پس کوچه های زمان خاک گرفته...

دشتی می خواهم. دشتی سرسبز،وسیع،بیکران،پر از اطمینان و امنیت خاطر. و دستی که در این دشت ،دست تنهایی ام را بگیرد.

 
 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

15

خدا جون!

تند رفتم؟... زود قضاوت کردم؟... بد راُی دادم؟... بیشتر از میزان جرم محکوم کردم؟...

اصلا جرمی صورت گرفته یا این نوع تفکر منه که داره مجرم میسازه؟...

خدا جونم کاش به اندازه  تو مهربون و بخشنده و خطا پوش و با گذشت بودم.

خدا جونم منو ببخش و کاری کن که همه ی کسانی که در حقشون بد قضاوت کردم و

ناراحتشون کردم منو ببخشن..

خدا جونم آرامش روحی رو به همه هز جمله فرد مورد نظرو خانوادش  بده. ممنونم

 
 

دوشنبه یازدهم دی 1385

14

«خدایا! تو عجیب ترین معلم دنیا هستی. تو درسهای تازه ات را با امتحانهای تازه یاد

می دهی و هر چه درسش بزرگتر باشد امتحانش هم سخت تراست. مثل اینکه آدما

 
هر چی به تونزدیکتر باشند امتحانشان هم سخت تر است و تو نسبت به دوستان


 صمیمی ات سخت گیر تری.تو با امتحانهایت آدمها را بزرگ می کنی.شاید با هر

امتحانی یک پله به تو نزدیک تر می شویم.»

اما خدا جون این امتحان تنهایی و گمشدگی خیلی خیلی سخته. نمی دونم می

تونم قبول بشم یا نه؟

 
 

جمعه هشتم دی 1385

کاروانسرای دل 13

کاش قلبم خانه بود،خانه اي کوچک و کسي مي آمد و مقيم مي شد. مي آمد و زندگي مي کرد.
سالهاي سال شايد...
هر بار که مسافري مي آيد،کاروانسرا را چراغان  مي کنم و روغن دان قنديل ها را پر از عشق.
هر بار دل مي بندم و هر بار فراموش مي کنم که مسافر براي رفتن آمده است.
نمي گذارد،نمي گذارد درنگ هيچ مسافري طولاني شود.بيرونش مي برد،بيرونش مي کند.
و من هر بار در کاروانسراي قلبم مي گريم.غيور است و چشم ديدن هيچ مهماني را ندارد.
همه جا را براي خودش مي خواهد،همه حجره ها را،خالي خالي.
و روزي ديگر که هيچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل مي شود،باصلابت و سنگين و سخت.
آن روز ديوارها فرو خواهد ريخت و قنديل ها آتش خواهد گرفت و آن روز،آن روز که او تنها 
مهمان مقيم من باشد،کاروانسرا ويران خواهد شد.
آن روز  ديگرنه قلبي خواهد ماند  و نه کاروانسرايي

 
 

پنجشنبه هفتم دی 1385

12

من تشنه ام ای زوح بارانها ترم کن

سر شار از عطر گل نیلوفرم کن

بازم بی خوابی اومده سراغم...باز دوباره اون احساس خفگی ... کبریت من کجاست؟ فقط یک جرقه

میخوام... جرقه ای که منو زیر ورو کنه... بسوزونه... خاکسترم کنه ...وققنوس از خاکسترم زنده بشه

یه ققنوس جدید پر از معرفت و پر از احساس بارانی.

 
 

پنجشنبه هفتم دی 1385

11

احساس میکنم باز پر از حرفم... حرفهایی حتی ناشناخته برای خودم... کاش میتوانستم آنچه را که فکر مرا مشغول کرده بنویسم...کاش میدانستم به چه فکر میکنم...کاش من هم بودم در این جمع بی ریا و دوست داشتنی...وقتی می بینم بعضی ها چقدر خوب احساساتشان را مینوییسند دلم میگیرد...

وقتی می بینم دیگران احساسی برایشان مانده است حسرت می خورم...گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آن توست...این جمله چقدر زیباست ولی مگر میشود بدون تاثیرات گذشته در حال زندگی کرد؟

کاش زود تر پیدا کنم...زمان به سرعت مرا تنها میگذارد.

 

 
 

یکشنبه سوم دی 1385

فرصت 10

چه فرصت هاي زيادي، اين همه فرصت؟؟؟ چرا ما به فرصتها نگاه نمي کنيم؟ چرا بي توجه از کنارشان رد مي شويم؟
چرا من فکر ميکنم زندگي من اگر مثل زندگي همسايه و فاميل و همکار شود زندگي است؟ من به اندازه خودم فرصت
دارم ...چه قدر من خوشبختم،چه سعادتمندم،چه توانمندم چه نيروي بالقوه اي در من هست که خدا سرنوشت مرا مثل مريم
. و سعيده وهزاران هم سن وسال ديگر که تسليم سرنوشت تکراري و موروثي شده اند رقم نزده است
واي بر من،واي بر من،واي بر من که به جاي سپاسگزاري ناسپاسي در پيش گرفتم.از کجا بايد شروع کرد ؟ از دوستانم؟
از مردم؟يا از خودم؟...نمي دانم ولي بايد شروع کرد. يک شروع تازه،يک شروع پر اميد.يک شروع پر از تحول آينده.
مي دانم که مي توانم پس مي خواهم که بتوانم...

 
 

جمعه یکم دی 1385

9

نوشتن"اين هديه  الهي که هر کسي اين توانايي را ندارد...دانستن گرانمايه ترين دستاورد بشر...
عشق ورزيدن زيبا ترين و انگيزه بخش ترين هيجان براي انسان و...
.همه اينها مستلزم عمل کردن اين واجب ترين و بايد ترين براي انسان
 مي گويند عالم بي عمل همچون زنبور بي عسل است اما"چه کسي" ميداند؟
همه ادعاي دانستن مي کنند، و همه، همه را با دانش خود زير سوال مي برند.
چه کسي "بهتر" مي داند؟
اين همه نگاه ،اين همه تفکر ، اين همه راه براي رسيدن به هدفي نا معلوم.
همه ظاهرا از يک چيز صحبت مي کنند، همه در جستجوي حقيقت اند. 
اين حقيقت چيست که هر کس خود را به آن نزديکتر مي بيند و ديگران را تشويق مي کند
که از راهي که او رفته است بروند؟
در پس همه گفته ها و نوشته هاي زيبا يک چيز نهفته است ، همه از اين صحبت مي کنند که راه
بهتر شدن را يافته اند يا حد اقل به آن نزديکترند ، و از روي خير خواهي _کسي چه مي داند شايد هم خود خواهي_دست ديگران را هم مي گيرند.
اما آيا "درست ترين راه" اين است و بيراهه نيست؟