تبليغاتX
در آغوش خداوند

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

   
در آغوش خداوند
نجواهای من با تنها امیدم
 
 
آرشیو

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

____________________
مطالب اخیر

136

135

134

133

132

131

130

129

128

127

____________________
لینک ها

رقص اشک

دلشده

یک عاشقانه آرام

____________________
امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

 

 

 
 
 

جمعه سی و یکم فروردین 1386

34

۲۸ فروردین ۸۶

امشب شب هفت بابا هم  تموم شد.

دلم پر از گریه است اما نمی دونم چرا اشکم نمیاد.فقط چشام نمناک میشه اونم گاهی اوقات.

اما دلم ، میخواد فریاد بزنه.خیلی دلم واسش تنگ شده. پیر بود،اذیت میشد ،رنج می برد،

اما خوب آخه بابام بود.

بی پدر ،بی مادر ، بی برادر ...کاش از اول همه اینها رو نداشتم و لذت بودنشون رو درک نکرده بودم

که حالا در غم از دست دادنشون باشم. دلم خیلی پرٍ،پر از خالی.

دلم تنگِ برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست

دیروز یه دوستی می گفت خدا با توجه به ظرفیت آدمها مصیبت و سختی میده و اگر تحملش

 رو نداشته باشی خدا سختی نمی ده. این جمله من رو خیلی به فکر برد و ترسوند. یعنی

خدا میخواد همیشه با ما این کار رو بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو کویر دنیا تنها تر از همیشه شدم. باید راه زندگیمو پیدا کنم . اما بدون حامی... عجب سرنوشتی!!!

 
 

جمعه سی و یکم فروردین 1386

33

۲۲فروردین ۸۶ ساعت ۸شب

پدر هم رفت،مثل مادر ،مثل برادر...او هم هرگز باز نخواهد گشت...

خاطرات... دلتنگیها...شیون... فغان... ناگزیری... تسلیم... سکوت.

۲۶فروردین ۸۶

باز هم یک مصیبت دیگر،باز هم سنگینی دیگری از جنس مرگ،باز هم جدایی.

هیچ حسی ندارم.شاید دارم معنی در لحظه زیستن را می فهمم و آنقدر آن را

عملا در زندگی به کار می برم که کسی باور نمی کند.هیچ حسی ندارم. چقدر با

داغ قبلی که تحمل کردم متفاوت شده ام. آیا بزرگ شده ام؟آیا سنگدل شده ام؟

آیا زندگی مرا فولاد آبدیده کرده است؟یا مرگ برایم معنا و مفهوم دیگری پیدا کرده است؟

هر چه هست خیلی عوض شده ام.ده سال پیش در غم از دست دادن مادر بی تاب ،

نا توان ، افسرده، سرگردان و بی پشت و پناه شدم. اما امروز ... به قول سپیده شاید بزرگ شده ام

دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد.،حتی مرگ.همه چیز برایم سختی و زشتی اش را از

 دست داده است. خودم هم نمی دانم بزرگ شده ام؟ به کمال نزدیک شده ام؟ یا به پوچی؟

در خاطرم هست چند ماه قبل دوستی برایمsms فرستاده بود با این مضمون:

« از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد بترس.»

امروز من احساس میکنم چیزی برای از دست دادن ندارم. از چه بترسم؟از مرگ ؟!؟! از این واقعیتی

که از کودکی با آن بزرگ شده ام؟چه وحشتی دارد؟این که بخشی از زندگی ماست.از زندگی بترسم؟

مگر از تولدم ترسیدم؟مگر زندگی را زندگی نمی کنیم،پس چرا این قسمت زندگی برایمان وحشتناک

است؟

شاید هم به این خاطر باشد که برایمان مبهم است. اما مبهم باشد.مگر در طول زندگی همه راه ها

برایمان شناخته شده اند؟ برای جاری شدن باید حرکت کرد. می رویم و مرگ بخشی از این رفتن است

می رویم تا جایی که راه برای رفتن وجود دارد.

 
 

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386

32

آرزو دارم یکی باشه که منو به خاطر خودم بخواد.حضورم و وجودم برای یکی ارزش داشته باشه.

من واسه اون با تمام آدمای دنیا متفاوت باشم و اون هم واسه من همینطور.

آرزو دارم در کنارش به احساس آرامش و قرار برسم. چقدر روحم آشفته و سرگردونه.

دنبال چی هستم؟

میخوام آرزوهام رو وابسته به حضور یک فرد نکنم و خودم راهم رو پیدا کنم. اما تو این رفتن یه همراه

 میخوام کسی که به من انگیزه حرکت بده.

میدونم همه به دنبال این آدم هستن و تعداد کمی پیداش میکنن. ووقتی هم کسی میاد تو زندگیشون

 بعد از مدتی بی رمق و نا امید میشن . چون آرزوهاشون رو بسته به حضور یکی دیگه کردن.

هیچ کس به اندازه خود انسان نمیتونه به خودش کمک کنه. اما نمیدونم چرا یکی رو میخوام.

خدایا از توکمک میخوام.

 
 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

31

بازم احساس تنهایی...

کی از این حال میام بیرون؟ اصلا چه مرگمه؟ دردم چیه؟ قلبم تو سینه باز داره بیقراری می کنه...

باز این پرنده تو قفس داره خودش رو به این در و اون در میزنه... میخواد میله های این قفس رو بشکنه.

اما هر چی تلاش میکنه انگار میله ها محکمتر میشن و اون نا امید و تنها و بی رمق یه گوشه می افته.

تا این که چند وقته دیگه باز هوای آزادی و رهایی و کنار یه پرنده دیگه بودن می کنه. دوباره شروع میکنه...

اما تا کی این دور ادامه پیدا میکنه؟ کاش یکی بود  کمکش میکرد.