۲۲فروردین ۸۶ ساعت ۸شب
پدر هم رفت،مثل مادر ،مثل برادر...او هم هرگز باز نخواهد گشت...
خاطرات... دلتنگیها...شیون... فغان... ناگزیری... تسلیم... سکوت.
۲۶فروردین ۸۶
باز هم یک مصیبت دیگر،باز هم سنگینی دیگری از جنس مرگ،باز هم جدایی.
هیچ حسی ندارم.شاید دارم معنی در لحظه زیستن را می فهمم و آنقدر آن را
عملا در زندگی به کار می برم که کسی باور نمی کند.هیچ حسی ندارم. چقدر با
داغ قبلی که تحمل کردم متفاوت شده ام. آیا بزرگ شده ام؟آیا سنگدل شده ام؟
آیا زندگی مرا فولاد آبدیده کرده است؟یا مرگ برایم معنا و مفهوم دیگری پیدا کرده است؟
هر چه هست خیلی عوض شده ام.ده سال پیش در غم از دست دادن مادر بی تاب ،
نا توان ، افسرده، سرگردان و بی پشت و پناه شدم. اما امروز ... به قول سپیده شاید بزرگ شده ام
دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد.،حتی مرگ.همه چیز برایم سختی و زشتی اش را از
دست داده است. خودم هم نمی دانم بزرگ شده ام؟ به کمال نزدیک شده ام؟ یا به پوچی؟
در خاطرم هست چند ماه قبل دوستی برایمsms فرستاده بود با این مضمون:
« از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد بترس.»
امروز من احساس میکنم چیزی برای از دست دادن ندارم. از چه بترسم؟از مرگ ؟!؟! از این واقعیتی
که از کودکی با آن بزرگ شده ام؟چه وحشتی دارد؟این که بخشی از زندگی ماست.از زندگی بترسم؟
مگر از تولدم ترسیدم؟مگر زندگی را زندگی نمی کنیم،پس چرا این قسمت زندگی برایمان وحشتناک
است؟
شاید هم به این خاطر باشد که برایمان مبهم است. اما مبهم باشد.مگر در طول زندگی همه راه ها
برایمان شناخته شده اند؟ برای جاری شدن باید حرکت کرد. می رویم و مرگ بخشی از این رفتن است
می رویم تا جایی که راه برای رفتن وجود دارد.