|
|
36 |
 |
|
دیروز داشتم یک کتابی به نام "عشقی بدون ش بدون ق بدون نقطه " میخوندم.
یه قسمتی از این کتاب مادری به پسرش میگه: خدا هر چی که از آدم میگیره
چیز دیگه و شایدم چیزهای دیگه ای رو بهش میده... خیلی فکر کردم خدا در برابر
این همه چیزای ارزشمندی که از من گرفته چی میخواد بده؟ نا شکری نمی کنم .
خیلی چیزا بهم داده . اما اینها رو به خیلی ها هم داده بدون این که این همه ازشون
بگیره و دلشون آتیش بگیره.
من منتظرم تا خدا به قولش عمل کنه. |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 |
|
35 |
 |
|
امروز بعد از دو هفته تاخیر رفتم پیش دکتر. گفت به خاطر اتفاقی که واست افتاده مقدار دارو ها رو
دوبرابر کن. از صبح سر درد خیلی شدیدی گرفتم. دلم می خواست یکی نوازشم کنه. دستش رو
به پیشونیم بکشه. نازم کنه. سرم رو روی شونه اش بگذارم.روحم سبک شه. حد اقل یک نفر من و
فقط به خاطر خودم بخواد.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
غروب سرم رو گذاشتم رو پای زهره گفتم نوازشم کن. یه کم آروم شدم. ولی آخه محبت زورکی که
نمیشه. یه شونه ی امن و حقیقی می خوام.
|
|
|
|
|
|
| |