|
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 |
|
38 |
 |
|
محبوب من !
می ترسم!
نگاهم که نمی کنی شبیه دیگران می شوی.
دیگرانی که مرا نمی بینند.
می ترسم!
خدا جون!
خیلی نازک شدم انقدر نازک که با یه تلنگر کوچولو می شکنم.
تنهام نذار...یه دوست اینترنتی امروز بهم می گفت قدر این حالت رو بدون.
آخه من قدر چی رو بدونم . قدر یاس و نا امیدی که رخنه کرده تو وجودم؟
قدر شک کردن به گذشته؟ قدر حس باختن؟ یا به قول یه وبلاگی قدر خیانت
به آرمانها؟
عزیزم! همه میدونن که من جز تو کسی رو ندارم. پس بیشتر از این تنهام نذار.
می خوام باهات مستقیما حرف بزنم. اجازه میدی؟؟؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
|
37 |
 |
|
اومدم... بعد از مدتها بازم اومدم تا بازم روحم رو در تنها خانه ی امیدش ،
د ر تنها چهار دیواری امنش خودش رو خالی کنه.
انقدر سرگشته و پریشونم که هیچ جور نمی دونم از کجا باید شروع کنم تا بنویسم.
با همه ی بی سر و سامانی ام ،باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست ، در پی ویران شدن آنی ام
|
|
|
|
|
|
| |