شنبه هفته گذشته همزمان با روز مبعث با ۵نفر از دوستان رفتیم تا
قله کهار رو مثلا فتح کنیم. روزهای قبل که تصمیم گرفتیم این کار را
انجام دهیم قرار شد شب هم در پناهگاه بخوابیم و روز یکشنبه برگردیم،
اما آقای... گفتند که صبح زود راه بیفتیم و برای شب برگردیم. ما هم با توجه
به سو ء تفاهم ها و اتفاقاتی که بین آقای ... و یکی از بچه ها صورت گرفته بود
حرفی نگفتیم. شنبه ساعت ۵ صبح حرکت کردیم . بین راه برای خرید صبحانه
و ناهار کمی توقف کردیم و حدود ساعت ۸ کوهنوردی ما آغاز شد. ابتدای راه
احساس کردم خیلی دارم نفس کم میارم اعصابم داشت خورد میشد که جمع
به خاطر من داره کند حرکت میکنه اما بعد از حدود ۵/۱ ساعت رفتن توقفی برای
خوردن صبحانه داشتیم. بعد از اون دیگه بدنم با کوهستان هماهنگ شد ودیگه
کم نیاوردم. در بین راه باران شدیدی شروع به باریدن کردو همه لباسهامون
خیس خیس شد ولی آنقدر این باران و رگبار تابستانه زیبا و با شکوه بود که
قابل بیان نیست. بچه ها هر کدام در عالم و حس خودشون غرق شدند. یکی
عشقش داود رو در اون لحظه در کنار خودش میدید، دیگری شاید خدا را میدید ،
یکی با فریاد از خدا تشکر میکرد و آقای ... محو تماشای این حالات عجیب و غریب
قوم نسوان شده بود و چیزی نمی گفت . خدا را چه دیدی شاید حسرت روزهای
طلایی جوانی اش را می خورد.
به حرکت خود ادامه دادیم . آفتاب لباس زرد و گرمش را بر روی ما گسترد وما را از
سرماو لباسهای مرطوبمان رها کرد. حدود ساعت ۱۳ به پناهگاه رسیدیم بعد از کمی
استراحت شروع به خوردن ناهار ( همان تون ماهی ،همراه همیشگی گردشهایمان )
کردیم. چون پناهگاه به خاطر بارندگی خیس شده بود موکت ها را بیرون آوردیم تا خشک
شود و بیرون از پناهگاه مشغول نوش جان کردن شدیم که ناگهان باران رعد آسا
دوباره شروع به باریدن کردو باران بساط ما را بر هم زد . سریع به پناهگاه رفتیم
اما انگار این باران شدید خیال قطع شدن نداشت و بالاخره تگرگ شروع به باریدن کرد
که نشانه پایان بارش بود. اما سعت ۳ بعد از ظهر شده بود و ما چون لوازم اقامت در شب را
همراه نیاورده بودیم مجبور شدیم برگردیم. در این کوهنوردی یک روزه چشم اندازها و صحنه ها
و حالات و احساسات و زیباییهای ظاهری و معنوی وجود داشت که به هیچ عنوان قابل بیان
و توصیف نیست . فقط باید از نزدیک آنجا باشی تا بدانی چه بود.