تبليغاتX
در آغوش خداوند

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

   
در آغوش خداوند
نجواهای من با تنها امیدم
 
 
آرشیو

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

____________________
مطالب اخیر

136

135

134

133

132

131

130

129

128

127

____________________
لینک ها

رقص اشک

دلشده

یک عاشقانه آرام

____________________
امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

 

 

 
 
 

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386

53

شنبه هفته  گذشته همزمان با روز مبعث با ۵نفر از دوستان رفتیم تا

قله کهار رو مثلا فتح کنیم. روزهای قبل که تصمیم  گرفتیم این کار را

انجام دهیم قرار شد شب هم در پناهگاه بخوابیم و روز یکشنبه برگردیم،

اما آقای... گفتند که صبح زود راه بیفتیم و برای شب برگردیم. ما هم با توجه

به سو ء تفاهم ها و اتفاقاتی که بین آقای ... و یکی از بچه ها صورت گرفته بود

حرفی نگفتیم. شنبه ساعت ۵ صبح حرکت کردیم . بین راه برای خرید صبحانه

و ناهار کمی توقف کردیم و حدود ساعت ۸ کوهنوردی ما آغاز شد. ابتدای راه

احساس کردم خیلی دارم نفس کم میارم اعصابم داشت خورد میشد که جمع

به خاطر من داره کند حرکت میکنه اما بعد از حدود ۵/۱ ساعت رفتن توقفی برای

خوردن صبحانه داشتیم. بعد از اون دیگه بدنم با کوهستان هماهنگ شد ودیگه

کم نیاوردم. در بین راه باران شدیدی شروع به باریدن کردو همه لباسهامون

 خیس خیس شد ولی آنقدر این باران و رگبار تابستانه زیبا و با شکوه بود که

قابل بیان نیست. بچه ها هر کدام در عالم و حس خودشون غرق شدند. یکی

عشقش داود رو در اون لحظه در کنار خودش میدید، دیگری شاید خدا را میدید ،

یکی با فریاد از خدا تشکر میکرد و آقای ... محو تماشای این حالات عجیب و غریب

قوم نسوان شده بود و چیزی نمی گفت . خدا را چه دیدی شاید حسرت روزهای

طلایی جوانی اش را می خورد.

به حرکت خود ادامه دادیم . آفتاب لباس زرد و گرمش را بر روی ما گسترد وما را از

 سرماو لباسهای مرطوبمان رها کرد. حدود ساعت ۱۳ به پناهگاه رسیدیم بعد از کمی

 استراحت شروع به خوردن ناهار ( همان تون ماهی ،همراه همیشگی گردشهایمان )

کردیم. چون پناهگاه به خاطر بارندگی خیس شده بود موکت ها را بیرون آوردیم تا خشک

شود  و بیرون از پناهگاه مشغول نوش جان کردن شدیم که ناگهان باران رعد آسا

دوباره شروع به باریدن کردو  باران بساط ما را بر هم زد . سریع به پناهگاه رفتیم

اما انگار این باران شدید خیال قطع شدن نداشت و بالاخره تگرگ شروع به باریدن کرد

که نشانه پایان بارش بود. اما سعت ۳ بعد از ظهر شده بود و ما چون لوازم اقامت در شب را

همراه نیاورده بودیم مجبور شدیم برگردیم. در این کوهنوردی یک روزه چشم اندازها و صحنه ها

و حالات و احساسات و زیباییهای ظاهری و معنوی وجود داشت که به هیچ عنوان قابل بیان

و توصیف نیست . فقط باید از نزدیک آنجا باشی تا بدانی چه بود.

 
 

پنجشنبه چهارم مرداد 1386

52

امروز کلی وب گردی کردم. حالم از این همه وبلاگ غمگین به هم خورد.

بعد که به وبلاگ خودم اومدم دیدم از همه غمگین تره

واقعا چرا ما انقدر غمهامونو پر رنگ می بینیم؟چرا وقتی شاد هستیم کمتر

میخواهیم شادیمونو به دیگران هم هدیه بدیم؟شاید یه دلیلش این باشه که

ادمها همه همدیگرو وقتی میخوان که شاد هستند و حوصله شنیدن زیاد غم

رو ندارند. به خاطر همین به هم که میرسند شادهاشونو تخلیه میکنن و چون

 غمها میمونن ووبلاگها این مسئولیت رو به عهده میگیرند و میشن سنگ صبور.