سفر ما هم با همه سختی هاش تموم شد و فقط خاطراتش تو دفتر ذهنمون موند.
روز ۵شنبه ۸ شهریور تهران رو به مقصد اسپارتا و بعد از استانبول ترک کردیم.
وقتی به استانبول رسیدیم هر چی منتظر ترانسفر و لیدر شدیم خبری نشد
به ناچار ساعت ۱۲ شب خودمان به هتل رفتیم و با شوک دیگه ای روبه رو شدیم
اسم ما در لیست رزرو های هتل نبود. ساعت ۲ نیمه شب در جستجوی هتل بودیم و
سر انجام جایی مناسب پیدا کردیم.روز جمعه را در نهایت استرس و ترس به گشت و گذار پرداختیم
برای شناخت شهر و استفاده بهینه از زمان مجبور بودیم با افراد دیگر ارتباط برقرار کنیم
اما دریغ و صد افسوس کهاز هم وطنان بیشتر ترس و وحشت داشتیم.
انگار فکر می کردند هر دختری که سفر خارجی آن هم به ترکیه می کنه حتما مورد داره.
ولی نظر دیگران مهم نیست ما باید طبق عقل و قلب خودمان پیش می رفتیم.
تا روز یکشنبه۱۱/۶/۸۶ در استانبول بودیم. البته ۳ هم وطن خوش قلب و سالم
به نام های بهنام و رامین و ارسلان خیلی کمکمان کردند.
شب یکشنبه به خاطر جبران کم کاریها و مثلا برای اینکه از دلمون در بیارند به شب ایرانی بردند
شب ایرانی گشت با یک کشتی بود که استانبول را دور می زد و گروه ارکستر و ساز آواز و رقص
هم داشت. چشم انداز استانبول در شب خیلی زیبا بود .مخصوصا وقتی از زیر پل بغاز که
متصل کننده اسیا و اروپاست رد می شدیم.
معماری ساختمانها مخصوصا مساجد در استانبول ویژه و منحصر به فرد بود
مخصوصا مسجد ایا صوفیا که حرف نداشت.
یکشنبه به آنتالیا رفتیم و به خاطر شکایتهایی که به آژانس کرده بودیم در آنتالیا
ترانسفر فرودگاهی داشتیم. لیدر ما را به هتلمان برد و در حیاط هتل یک استخر بود
که زن و مرد در آن بودند . ما با شوک دیگری رو به رو شدیم.اینجا کجا ست که ما آمدیم
اما بعد از آن دیگر عادی شد.روز چهار شنبه هم به رافتینگ رفتیم.بسیار مهیج بود
سواحل دریای مدیترانه واقعا زیباست . شاید بیشتر کسانی که روی اون صندلی ها
کنار ساحل دراز می کشند تو یه حال و هوای دیگه ای باشند اما من شب و روز که به اونجا رفتم
در اون سکوت پر هیاهو، در اون آرامش فقط بزرگی تو رو می دیدم و این حسی غیر قابل وصف بود.
خدای من می خوام در دریای وجود تو غرق بشم دستم رو بگیر.
سفر خوب و پر استرس و پر هیجان و در کل تجربه ی نویی بود.