تبليغاتX
در آغوش خداوند

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

   
در آغوش خداوند
نجواهای من با تنها امیدم
 
 
آرشیو

آذر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

____________________
مطالب اخیر

137

136

135

134

133

132

131

130

129

128

____________________
لینک ها

رقص اشک

دلشده

یک عاشقانه آرام

____________________
امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

 

 

 
 
 

شنبه سی و یکم شهریور 1386

60

باز هم اول مهر و شروعی دیگر رسید. امروز داشتم به  کسانی فکر می کردم که 

 ماه مهر در دوره ای برایشان روز مهمی بوده و بعد از آن  فقط از مهر خاطره ای در

ذهنشان مانده. از ۷ سالگی تا به امروز  مهر برای من یک شروع بوده و همچنان خواهد بود

البته هر  کدام از این شروع ها حسی متفاوت از دیگری داشته. زمانی با شعف کودکی ،

دوره ای با ناراحتی از پایان تعطیلات و بازیها ،زمانی با حس شادی از دیدن دوستان و در

دوره های بالاتر با نگاه ها و انگیزه های متفاوت تر مهر را شروع کردم و باز هم این ماه را آِغاز خواهم کرد

اما وجه اشتراک همه این مهرها وجود شعف و استرس در کنار هم بوده. بماند که امسال

 این شعف و اضطراب دیگر هیچ رنگی ندارد.

خدایا با  نام تو و با امید تو ویاری تو به مهری دیگر قدم می گذارم. یاریم کن تا آنچه در توان دارم

بیاموزم و بیاموزانم.

                               بسم الله الرحمن الرحیم

 
 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

59

خدایا !

 

به داده و نداده و گرفته ات شکر

 

که داده ات نعمت است

 

                            نداده ات حکمت

 

                                                               و گرفته ات امتحان.

 
 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

58

مدتی است که  از صمیم قلب به این باور رسیده ام که تو مهربانی ، مهربان تر از آنی که

 بتوانیم آن را با معیار های زمینیمان بسنجیم. لطف تو نسبت به بنده هایت

مثل نور خورشید است ، آنقدر زیاد که چشم ظاهر بین ما آن را نمی بیند.

شاید تاریکی تلخی ها و نا کامی ها در زندگی  به این خاطر است که به

نوری که همیشه همراهمان است توجه کنیم. هر جریانی که رخ می دهد

هر چند به ظاهر ناخوشایند در پس آن خیری است چرا که تو خیر بنده هایت را

 می خواهی  . ما سطح را می بینیم و تو عمق را.

مهربانی ،چقدر وسیع است این کلمه و چه وسیع تر است مهربانی تو.

دلم می خواهد این کلمه را تا بی نهایت تکرار کنم.

تو مهربانی ... مهربان تر ونرم تر از آوازهایی که هنگام دلتنگیهایم می خوانم.

 
 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

57

 

خدای من وقتی حرارت اشک   چشمانم را بیقرار می کند به دنبال دلیل می گردم

و به تنهایی این همدم بی ریا که همیشه حواسش به من است می رسم. کمکم کن.

امشب که شب اول ماه توست می خواهم در رختخواب یک دور تسبیح بگویم:

خدایا تو مرا دوست داری و من هم تو را دوست دارم.

تا این یاس و تنهایی نتواند مرا به زمی بزند.

 
 

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

56

سفر ما هم با همه سختی هاش تموم شد و فقط خاطراتش تو دفتر ذهنمون موند.

روز ۵شنبه ۸ شهریور تهران رو به مقصد اسپارتا و بعد از استانبول ترک کردیم.

وقتی به استانبول رسیدیم هر چی منتظر ترانسفر و لیدر شدیم خبری نشد

به ناچار ساعت ۱۲ شب خودمان به هتل رفتیم و با شوک دیگه ای روبه رو شدیم

اسم ما در لیست رزرو های هتل نبود. ساعت ۲ نیمه شب در جستجوی هتل بودیم و

سر انجام جایی مناسب پیدا کردیم.روز جمعه را در نهایت استرس و ترس به گشت و گذار پرداختیم

برای شناخت شهر و استفاده بهینه از زمان مجبور بودیم با افراد دیگر ارتباط برقرار کنیم

اما دریغ و صد افسوس کهاز هم وطنان  بیشتر ترس و وحشت داشتیم.

انگار فکر می کردند هر دختری که سفر خارجی آن هم به ترکیه می کنه حتما مورد داره.

ولی نظر دیگران مهم نیست ما باید طبق عقل و قلب خودمان پیش می رفتیم.

تا روز یکشنبه۱۱/۶/۸۶ در استانبول بودیم. البته ۳ هم وطن خوش قلب و سالم

 به نام های بهنام و رامین و ارسلان خیلی کمکمان کردند.

شب یکشنبه به خاطر جبران کم کاریها و مثلا برای اینکه از  دلمون در بیارند  به شب ایرانی بردند

شب ایرانی گشت با یک کشتی بود که استانبول را دور می زد و گروه ارکستر و ساز آواز و رقص

 هم داشت. چشم انداز استانبول در شب خیلی زیبا بود .مخصوصا وقتی از زیر پل بغاز که

متصل کننده اسیا و اروپاست رد می شدیم.

معماری ساختمانها مخصوصا مساجد در استانبول ویژه و منحصر به فرد بود 

 مخصوصا مسجد ایا صوفیا که حرف نداشت.

یکشنبه به آنتالیا رفتیم و به خاطر شکایتهایی که به آژانس کرده بودیم در آنتالیا

 ترانسفر فرودگاهی داشتیم. لیدر ما را به هتلمان برد و  در حیاط هتل یک استخر بود

که زن و مرد در آن بودند . ما با شوک دیگری رو به رو شدیم.اینجا کجا ست که ما آمدیم

اما بعد از آن دیگر عادی شد.روز چهار شنبه هم به رافتینگ رفتیم.بسیار مهیج بود

سواحل دریای مدیترانه واقعا زیباست . شاید بیشتر کسانی که روی اون صندلی ها

کنار ساحل دراز می کشند تو یه حال و هوای دیگه ای باشند  اما من شب و روز که به اونجا رفتم

در اون سکوت پر هیاهو، در اون  آرامش فقط بزرگی تو رو می دیدم و این حسی غیر قابل وصف بود.

خدای من می خوام  در دریای وجود تو غرق بشم دستم رو بگیر.

سفر خوب و پر استرس و پر هیجان و در کل تجربه ی نویی بود.

 

 

 
 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

55

بالاخره بعد از  این همه دوندگی و میشه نمیشه ها برنامه سفر ما هم قطعی شد

فردا ۸ شهریور من و  زهرا و بهناز  تهران رو به مقصد استانبول و بعد آنتالیا ترک می کنیم

دوست داشتم مالزی و سنگاپور می رفتم. از فضا و جوی که از آنتالیا تعریف می کنند خوشم نمیاد.

ولی  شنیدن کی بود مانند دیدن. اگر من میخوام خدا رو از راه دیدنش در تمام اجزای کره زمین بشناسم

پس  باید همه چیز رو خودم از نزدیک ببینم نه اینکه صرفا نظر های دیگران رو بپذیرم.

حتما میام و خاطرات سفرم رو مینویسم.

 
 

پنجشنبه یکم شهریور 1386

54

صبح بود که سپیده زنگ زد. گفت امشب بچه ها میخواهند به خانه ما بیایند تو هم بیا.

من هم گفتم میایم ولی شب نمی خوابم.البته قرار بود که فردا یک بار دیگر به قله کهار

 برویم که به دلیل بدی هوا نشد. غروب مهمان داشتیم حدود ساعت ۵/۷به خانه سپیده

رفتم. محبوبه در پارکینگ را باز کرد و ماشین را در حیاط پارک کردم .با هم از پله ها بالا رفتیم.

وقتی در زدیم و در باز شد وااااای خدای من..............................

دیدم چراغ ها خاموش ، یک کیک کوچولوی زیبا و چند تا شمع روشن بر روی آن، آهنگ تولدت مبارک

و ۷فرشته به نامهای:سپیده ، سمانه ، مژگان ، معصومه ، محبوبه ، سیمین و مریم .

همه با هم  تولدم را تبریک گفتند. خیییییییلی سورپرایز شدم باور نمی کردم که روز تولدم در خاطرشان

مانده باشد.درست مثل فیلمها.

خدایا از تو ممنونم که  مرا در جمع دوستانی با صفا و با محبت  و مهربان قرار دادی.

ممنونم که  به من شانس  زندگی کردن آن هم در لباس اشرف مخلوقات را دادی.

کمکم کن که داشته هایم را بیشتر ببینم وبرای نداشته هایم اراده و همت بیشتری

 برای تلاش داشته باشم.

 

تولدم مبارک