دقت کردی بعضی وقتها در کنار بعضی آدمها زمان آنقدر زود میگذرد که متوجه گذر
عمر نمی شوی. آنچنان شیرین و لذت بخش که انگار ثمره این عمر بیهوده
در این زمان کوتاه بوده.مخصوصا اگر بقیه لحظه های عمرت مجبور باشی ثانیه ها رو
هم بشماری تا به نقطه آخر برسی.تو این اوضاع و احوال کسی وارد زندگیت بشه
که حسی رو بهت منتقل کنه که زمانمعنا و مفهوم خودش رو از دست بده. من
امروز این روتجربه کردم(البته میشه دیروز چون الان ۱ نیمه شبه)هر چند که ۳ ساعت
بیشتر طول نکشید ولی حس فوق العاده ای بهم دست داد. به روزهای دیگه ام فکر میکنم
می بینم این ۳ ساعت من در صبحها چقدر بیهوده و پوچ می گذشت و امروز چه شیرین و کوتاه بود.
همیشه لحظه های شیرین کوتاه هستند هر چند که شاید عقربه های ساعت زمان زیادی رو
نشون بدهند.
وقتی از بازی روزگار حرف می زد خیلی به فکر رفتم هر چند که واسه لوس بازی و
خودی نشون دادن هم که شده باهاش مخالفت کردم اما ته دلم همین بود.
زندگی سراسر بازی است بازی آدمها با هم دیگه ، بازی افکار با هم ،بازی اقتصادی ،
بازی قلبها با هم و ... وقتی این بازی ها رو بلد نباشی همه سعی می کنند که
قواعد بازی رو بهت یاد بدهند و وقتی خوب یاد گرفتی همه میخواهند مقابله کنند و
شکستت بدهند. آدمها باید تو یک بازی متخصص باشند. تخصص من تو کدومه؟
مشکل من اینه.