|
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |
|
112 |
 |
|
چند ین سال قبل:
بعضی وقتها حس عجیبی داشتم. انگار روحم تو جسمم جا نمی شد. روحم بال بال می زد تا
بزرگ بشه. انگار رشد روحم رو می فهمیدم.شعف و شادمانی داشتم.بزرگ شدن روحم احساس
غرور بهم میداد.دلم می خواست دنیا رو عوض کنم. به همه بگم که بزرگی روح چه عظمت و چه
لذتی داره.آرامش داشتم چون روحم و خودم رو قبول داشتم. به خودم و درستی کارهام ایمان داشتم.
چند سال اخیر:
به خودم شک کردم. افکارم غلط بود. یه خط قرمز روشون خورده.راه رو اشتباه رفتم. برگردم؟
فرصت نیست. همین راه رو برم؟غلطه. پس چه کنم؟ میخوام قالب بشکنم. اما سخته.
پوسته ی تفکرات خیلی ضخیم شده به این راحتی ها نمیشکنه.روح جایی برای رشد نداره.
روح دیگه از کوبیدن به در و دیوار فکر خسته و نا امید شده.باید بشکنه.واسه شکسته شدن
کمک می خواد.کسی هست؟؟؟
شماره ی این پست ۱۱۲ است و از قضامن امروز با شماره۱۱۲ گوشی موبایلم ملاقات داشتم.
برایش
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
111 |
 |
|
خیلی اتفاقی فهمیدم امشب تولد دو سالگی این وبلاگمه.یه نیم نگاهی به درد و دلها و
تنش های دو ساله ام که ا در ۱۰۰ اون رو اینجا رها کردم انداختم.شرایط زیاد عوض نشده
چیزی که اذیتم میکرد هنوز پابرجاست.اما از حق نگذریم دانشگاه رفتن یه کم امید داده بهم.
خدایا از نظر کردنت یه دنیا ممنونم.کاش مثل تو مهربون تر بودم.
.
.
.
امشب دلم نمیخواد بخوابم.میخوام تا صبح بیدار بمونم.اما تنهایی حال نمیده.جای یه همدل برای
حس عارفانه شبانه خالیه. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
110 |
 |
|
خدایا کمکم کن که وقتی از تو خواسته ای را می خواهم آنچه را بخواهم که در تقدیر من است
نه فقط آنچه را که خود می خواهم.که خواستن آنچه که برایم مقدر نیست جز زجر و عذاب و نهایتا
نا امیدی چیزی به همراه ندارد. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
109 |
 |
|
درس امروز:
من نهایت تلاشم رو می کنم که در حال زندگی کنم. |
|
|
|
|
|
| |