|
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |
|
117 |
 |
|
بعضی وقتها با گذر زمان زندگی درس هایی رو به آدم میده که یه کم تلخند
حقایقی تلخ که اگر از کنارشون ساده بگذری خودت رو گول زدی و اگر به
عمقش فکر کنی حس تنهایی خفه ات می کنه. مثل درسی که من دیروز و
بارها در روزهای قبل یاد گرفتم اما باز هم وقتی سر خوشم یادم میره:
همه تا زمانی تو رو می خوان که از تو بهشون منفعتی برسه و اگر اینطور
نباشه میگن نباشی بهتره. و همه نهایت سعی شون رو میکنن که کسی ازشون
بهره کشی نکنه و تا میتونن استفاده کنن ، استفاده نشن.
هیچ کس تو رو به خاطر خودت نمی خواد به خاطر این می خواد که
از تو بهره ای ببره به جز پدر و مادر ...حالا یکی مثل من که از داشتن این نعمتها
محرومه چه تنهایی خوفناکی رو باید تحمل کنه. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
116 |
 |
|
امتحانا شروع شد
بعد از سالها من دوباره دارم لذت اضطراب امتحان رو تجربه می کنم.
دارم فکر می کنم چه فرقی کردم با اوضاع و احوال روحیم در امتحانهای گذشته.
یه فرق اساسی کردم.خودم رو بیشتر باور کردم.به خودم اطمینان بیشتری دارم.
از خودم انتظار اول شدن رو دارم.دارم هول نمره می زنم چیزی که حتی تو دوران نوجوانی
و مدرسه هرگز نداشتم.هدفم اول شدن شده. شاید دلیل برای این کارم دارم:
اثبات اینکه من هم حرفی برای گفتن دارم. من هم در ردیف برترینها می توانم باشم و
این را در ترم اول باید نشان دهم.
این حس رقابت چقدر دیر در من بیدار شد!!!!!!!!!!!
برایم دعا کنید . |
|
|
|
|
|
| |