|
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |
|
136 |
 |
|
این روزا دلم خیلی ابری شده. منتظر یه تلنگر هست تا بباره.دست میزنم بهش میترکه.
هیچ کسم نمیتونه آرومش کنه.نیاز به ناز کشیدن دارم اما انگار وقتی آدمها دلشون می گیره
همه با هم می گیره. چون دیگران هم می بینم همین حالو دارن. یا انرژی من رو اونا اثر گذاشته
یا انرژی اونها رو من. هر چند که دوستایی که ماههاست ندیدمشون هم دقیقا باید امروز بهم
اس ام اس یا زنگ بزنن که دلشون گرفته و از من کمک می خوان .منم طبق
رسم همیشگی همه آدمها یه سری خزعبلات که این جور وقتا تحویل هم میدیم تا آروم بشیم رو گفتم
اما خودم داغونم. رفتم سراغ حافظ.حافظم چیزی بهم گفت که همیشه میگه ولی من نمیدونم
منظورش چیه:
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
135 |
 |
|
تولدم مبارک.
الهی مفید باشم تو این دنیا نه هدر دهنده اکسیژن.
|
|
|
|
|
|
| |